![]() اسلامی ، انسانی ، جهانی - خداوند هدف ماست و پیامبر بزرگوارش الگوی ما هستند.
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
اردیبهشت 1391
فروردین 1391 اسفند 1390 آذر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 آذر 1389 آبان 1389 مرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 آرشيو جستجو
پیوندها
زبان
کیله شین نوگرا رشد اسلام سامی یوسف حق و صبر تفسیر فی ظلال القرآن سایت خیمه اتحاد علمای مسلمان فقه اسلامی ترجمه ی سوره های قرآن اندیشه ی سبز سهراب سپهری اطلاع رسانی فلسطین مهم ترين روزنامه هاي جهان :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
کتاب اول
تاریخ ایرانی بلوچستان ( بهادر نادری ) وب نوشت جلیل بهرامی نیا بلوج ارتباط جامعه شناسی ایران سایت زبان ها و لهجه های ایران خانه ی اقوام ایران دنیای سایت های اسلامی تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
swLiveConnect="true" allowScriptAccess="samedomain" width="128" height="128">
|
اسلام-انسان-گیتی
از خداوند خواستار قلب سلیم هستیم. داستان توبه
داستان توبه شیخ خالد بن محمد راشد منبع:www.eslahe.com ترجمه :ابوبکر عمر رضاء
الحمد لله والصلاة والسلام على سيدنا رسول الله صلى الله عليه وسلم وعلى آله وأصحابه والسالكين سبيله، والداعين بدعوته إلى يوم الدین عمرمن از سی سال نگذشته بود وقتی که همسرم اولین فرزندم را به دنیا آورد ،همواره آن شب را به یاد دارم......تا آخر شب با گروهی در یکی از رستوران ها ماندم .. مهمانی پر بود از سخنان پرت وپلا ..بلکه با غیبت و امثال کار های حرام ....من کسی بودم که بیشتر وقت ها آنهارا می خنداندم..... و آنها می خندیدند. آن شب رابه یاددارم که من آنها را بسیار خندانیدم .من قدرت عجیبی در ادای دیگران در آوردن داشتم .می توانستم صدایم را تغییر دهم تا مثل کسی که اورا مسخره می کردم بشوم .بله من، این وآن را (همه را ) مسخره می کردم .حتی دوستانم در امان نبودند .بعضی مردم از من دوری می کردند تا از زبان من در امان باشند. من آن شب را به یاد دارم که کوری را مسخره کردم .اورا دیدم در بازار گدایی می کرد بدتر از هر چیز پایم را جلویش گذاشتم و با کله به زمین خورد. نمی دانست چه بگوید ... و خنده ام دربازار طنین انداخت . طبق معمول دیر به خانه برگشتم .همسرم را دیدم که در انتظار من بود .در حالت اسفناکی بود. با صدای لرزان گفت : راشد کجا بودی ؟ با مسخره گفتم :در کره مریخ بودم ... طبق معمول پیش دوستانم. معلوم بود که درد سنگینی دارد . در حالی که اشک می ریخت وگلویش گرفته بود گفت :راشد من درد بسیاری دارم .مثل اینکه وقت زایمانم شده و در حال بدنیا آمدن است . اشک آرامی برگونه اش افتاد .احساس کردم که در حق همسرم کوتاهی کرده ام .می بایست که من به او توجه می کردم و مهمانی هایم را بخصوص در ماه نهم کم می کردم . به سرعت اور ا به بیمارستان رساندم. وارد اتاق زایمان شد. با درد و رنج دست وپنجه نرم کرد که آنرا تحمل کند .با بی صبری منتظر زایمان او بودم. زایمانش سخت بود .بسیار انتظار کشیدم تا خسته شدم .به خانه رفتم و شماره تلفن خود را پیش آنها گذاشتم تا به من مژده دهند . بعد از یک ساعت با من تماس گرفتند و خبر قدم سالم به صدا در آمد. فوراً به بیمارستان رفتم. اولین کسانی من را دیدند اتاقش را پرسیدم ، از من خواستند به دکتر ی که پزشک زایمان همسرم بود، مراجعه کنم .بر سرشان فریاد زدم دکتر کیه ؟ مهم اینه که من سالم را ببینم . به اتاق دکتر رفتم. دکتر در باه ی مصائب ، و راضی بودن به قدر الهی با من صحبت کرد .بعد گفت : فرزند تو عیب بزرگی در چشمش هست. امکان دارد که نا بینا باشد . سرم را پایین انداختم و اشک ریختم .آن گدای نابینایی را که در باراز هل داده بودم و بر زمین انداختمش و مردم را بر او خندانیدم، بیاد آوردم . سبحان الله همان گونه که وام می گیری باید پس بدهی .مدتی لال شدم و نمی دانستم چه بگویم سپس همسرم و فرزندم را به یاد آوردم ، از دکتر به خاطر لطفش تشکر کردم ، و رفتم تا همسرم را ببینم . همسرم ناراحت نبود. او به قضاء خداوند ایمان داشت .راضی و خشنود بود. بسیار وقت ها به من توصیه می کرد از استهزاء و مسخره کردن دیگران دست بکشم. همیشه تکرار می کرد غیبت دیگران را مکن. با هم از بیمارستان خارج شدیم و سالم را با خود آوردیم .در حقیقت به او زیاد توجه نداشتم .او را در منزل نا دیده می پنداشتم. فکر می کردم در منزل نیست .وقتی زیاد گریه می کرد به سالن برای خوابیدن فرار می کردم ولی همسرم بسیار به او می پرداخت و او را زیاد دوست می داشت .اما من از او بدم نمی آمد ولی نمی توانستم او را دوست داشته باشم . سالم بزرگ شد شروع به سینه خیز رفتن نمود عمرش نزدیک به سالی بود. می کوشید راه برود، دانستیم که او لنگ (فلج) است. بیشتر از گذشته برای من سخت بود .همسرم بعد از او عمر وخالد را بدنیا آورد . سال ها گذشت و سالم بزرگ شد ،و برادرانش هم بزرگ شدند.دوست نداشتم در خانه بنشینم ،همیشه با دوستانم بودم ،در حقیقت عروسکی در دست آنها بودم . همسرم ناامید نبود و همیشه مرا هدایت می کرد و ازکار های احمقانه ام عصبانی نمی شد ولی او بسیار ناراحت بود وقتی که می دید من به سالم توجه نمی کنم و به بقیه برادرانش اهمیت می دهم . سالم بزرگ شد. همراه با او غصه من هم زیاد شد .وقتی همسرم خواست او را در یکی از مدارس عقب مانده ها ثبت نام کند، مخالفت نکردم .من گذشت سال ها را حس نکردم. روزگار بدی بود ، کار کردن ،خوردن ،خوابیدن ، مهمانی . در روز جمعه ساعت یازده ظهر از خواب بیدارشدم .همیشه این برای من وقت زودی بود ، دعوت جشنی بودم .لباس پوشیدم وعطر زدم و خواستم از خانه خارج شوم از هال منزل گذشتم .منظره سالم مرا متوقف کرد ، بشدت گریه می کرد ! این اولین باری بود در هال خانه به سالم توجه می کردم از زمان بچگی که گریه می کرد ده سال می گذشت. به او توجهی نکردم .کوشیدم خودرا به بی خبری بزنم. نتوانستم .صدایش را می شنیدم مادرش را صدا میزد و من در اتاق بودم !.به طرف او برگشتم .بعد به او نزدیک شدم وگفتم : سالم !چرا گریه می کنی؟؟!!!! وقتی صدای مرا شنید از گریه کردن باز ایستاد. وقتی احساس کردم من در نزدیکش هستم با دست های کوچکش اطرافش را گشت .چه شده و چه می بینی ؟دانستم که کوشش می کند از من دور شود مثل اینکه می خواهد بگوید حال مرا حس کردی- تو ده سال کجا بودی ؟او را دنبال کردم ، وارد اتاق شد .ابتدا نمی خواست علت گریه اش را برایم بگوید .کوشیدم آرامش کنم .شروع کرد علت گریه اش را برایم روشن کند و من به او گوش می دادم و می لرزیدم . آیا می دانی علتش چه بود ؟ برادرش عمر که معمولاً او را به مسجد می رساند او را به تأخیر انداخته بود زیرا وقت نماز جمعه بود. نگران بود که در صف اول جایی را پیدا نکند. عمر را صدا کرد. مادرش را صدا کرد ولی جوابی نشنید. به اشکهایی که از دو چشم نابینایش جاری می شد نگاه کردم. نتوانستم بقیه حرف هایش را تحمل کنم دستم را بر دهانش گذاشتم وگفتم ای سالم برای این گریه می کردی ..!! گفت : بله .. دوستانم را فراموش کردم .جشن را فراموش کردم و گفتم سالم نگران مباش .آیا می دانی چه کسی امروز تو را به مسجد می برد ؟ گفت : به تأکید عمر ولی او همیشه درنگ (دیر) می کند . گفتم : نه ..بلکه من با تو خواهم آمد. سالم ماتش برد و متعجب شد. باور نکرد. فکر کرد که من او را مسخره می کنم .اشک ریخت بعد گریه کرد .با دستم اشکهایش را پاک کردم و دستش را گرفتم و خواستم او را سوار اتومبیل کنم .قبول نکرد و گفت مسجد نزدیک است .می خواهم تا مسجد قدم بزنم .به خدا قسم این چنین گفت. به یاد ندارم آخرین بار کی بوده به مسجد رفته ام .ولی این اولین باری است که احساس نگرانی و پشیمانی می کنم از آنچه در سال های گذشته غفلت کرده بودم .مسجد از نماز گزار پر بود تا اینکه در صف اول جایی را برای سالم یافتم با هم به خطبه ها ی جمعه گوش دادیم و در کنار من نماز خواند. در حقیقت من در کنار او نماز خواندم . بعد از نماز سالم از من قرآنی را خواست. تعجب کردم چگونه او می خواند در حالی که نابیناست .خواستم خواسته او را نا دیده بگیرم و توجه نکنم .ولی من فروتنانه با او رفتار کردم به علت ترس از ضربه زدن به احساساتش .. قرآنی را به او دادم از من خواست قرآن را باز کنم و سوره کهف را بیابم گاهی ورق می زدم و گاهی به فهرست نگاه می کردم تا آنرا یافتم . قرآن را از من گرفت و در مقابلش گذاشت و شروع به قرائت سوره کهف کرد در حالی که دو چشمش بسته بودند ....یا الله !!! براستی او سوره کهف را کاملاً از حفظ می دانست . شرمنده شدم .قرآنی را برداشتم .....انگار تنم می لرزید،قرائت کردم و از خدا خواستم که مرا بیامرزد و مرا هدایت کند نتوانستم تحمل کنم .مانند بچه ها شروع به گریه کردم مردم همچنان در مسجد مشغول خواندن نماز سنت بودند .من از آنها خجالت می کشیدم. کوشیدم که گریه ام را بپوشانم .گریه به هق هق کردن و ناله و زاری تبدیل شد . تنها چیزی را احساس می کردم دست کوچکی را که صورتم را لمس می کند و چشمم و اشکهایم را پاک می کرد سالم بود .او را به سینه ام کشیدم به او نگاه کردم و با خود گفتم تو نابینا نیستی بلکه من نا بینا هستم وقتی من بمیرم به آتش جهنم رانده می شوم . هنگامی که به خانه برگشتیم همسرم بسیار نگران ودلواپس سالم بود. ولی نگرانیش تبدیل به اشک شد وقتی دانست که من همراه سالم به نماز جمعه رفته ام. از آن روز به بعد نماز جماعت را در مسجد تر ک نکردم دوستان بد را ترک کردم و برا ی من بهترین دوستان کسانی شدند که در مسجد یافتمشان . همراه آنان طعم ایمان را چشیدم چیز های زیادی را آموختم که دنیا مرا از آن غافل کرده بود حلقه ذکر و یا نماز وتر را تر ک نکردم ، در یک ماه بارها قرآن را ختم کردم زبانم به ذکر خدا مرطوب شد شاید خداوند غیبت کردن و مسخره کردن مردم را به من ببخشد .إحساس کردم که بیشتر به خانواده ام نزدیک هستم نگاه ها ی نگران و دلسوزانه ای که از چشمان همسرم نمایان می شد نا پدید شد. خنده ای که صورت پسرم سالم را ترک کرده بود با زگشت، هر کس او را می دید گمان می کرد که او پادشاه تمام دنیا و هر چه در آن است می باشد خدا را بسیار شکر گزار شدم . در یک روز قرار بود دوستان صالح من به منطقه ای دور برای یک دعوتی بروند .برای رفتن با آنها دو دل بودم .استخاره کردم و با همسرم مشورت نمودم انتظار داشتم که مخالف باشد ،ولی بر عکس شد . بسیارخوشحال شد بلکه مرا تشویق می کرد زیرا قبلا مرا می دید بدون اجازه و مشورت برای فسق و فجور بیرون می رفتم . رو به سالم کردم و به او گفتم به مسافرت می روم با بازوی های کوچکش مرا به آغوش کشید و خدا حافظی کردیم. سه ماه و نیم از خانه دور بودم در این مدت هر فرصتی می شد با همسرم تماس می گرفتم و از پسرانم می پرسیدم ؛ بسیار مشتاق آنها بودم آآآآه چقدر مشتاق سالم بودم ،آرزو می کردم صدایش را بشنوم او تنها کسی بود که از وقتی به مسافرت رفته بودم با من حرف نزده بود او یا در مدرسه و یا در مسجد بود -وقتی با آنها تماس می گرفتم. هر بار با همسرم در باره اشتیاقم صحبت می کردم .می خندید و بسیار خوشحال و شادان می شد تا آخرین باری که به او زنگ زدم خنده ای را که انتظار داشتم، نشنیدم و صدایش عوض شده بود . به او گفتم سلام مرا به سالم برسانید گفن :إنشاء الله ....و بعد ساکت شد . بالأخره به خانه بازگشتم ،در را زدم ؛ آرزو داشتم که سالم در را برای من باز کند ولی ناگهان پسرم خالد که عمرش از چهار سال نگذشته بود دیدم . او را بغل کردم در حالی که فریاد می زد :بابا...بابا.....نمی دانستم چرا نفسش بند آمد وقتی داخل خانه شدم . پناه بر خدا از شر شیطان... به طرف همسرم رفتم .... صورتش عوض شده بود ...خود را به خوشحالی میزد کمی صبر کردم .بعد از او پرسیدم شما چه تان شده ؟ . گفت :چیزی نیست . ناگهان سالم را به یادم آمد گفتم : سالم کجاست ؟ سرش را به زیر انداخت .جوابی نداد ...اشکهای داغی بر گونه هایش سرازیر شد فریاد زد .....سالم !سالم کجاست .؟ در این وقت تنها صدای پسرم خالد را می شنیدم که می گفت : راحت شد بابا....... همسرم نتوانست موقعیت را تحمل کند زیر گریه زد و نزدیک بود به زمین بیفتد از أُتاق خارج شدم . بعدها دانستم دو هفته قبل از اینکه من برگردم سالم دچار تب شدیدی شده همسرم او را به بیمارستان رسانده بود.ولی تب شدت گرفته و او را رها نکرده تا روحش از جسدش جدا شده .. وقتی زمین بر تو تنگ شد به کجا می روی ؟ ،و وقتی نفست بند آمد چه باید کرد؟ فریاد بزن یا الله ...وقتی که توانت را از دست دادی و همه راه ها بسته شد، و آرزوها به پایان رسید و همه بند ها پاره شد بانگ بزن یا الله ... يا الله يا الله... يا الله... يا الله... يا الله... يا الله... يا الله لا اله الا الله رب السموات السبع و رب العرش العظيم. یکی از گذشتگان ،سری تاس و پوستی گر ،و دو چشم نابینا و دست وپا فلج داشت می گفت :: "الحمد لله الذي عافاني مما ابتلى![i] به كثيراً ممن خلق، وفضلني تفضيلاً حمد و ثنایی خدایی که مرا از بسیاری از مصیبت های که دیگران به آن مبتلا کرد مصون و محفوظ نمود. و مرا بر دیگران برتری داد شخصی از کنار او گذشت و به او گفت از چه چیزی تو را مصون کرده ؟ کور و پیس و طاس و فلج هستی ....پس از چه چیزی تو را محفوظ کرده است ؟ گفت : وای برتو ای مرد برای من زبانی ذاکر قلبی شاکر و جسمی صابر بر بلاء بخشیده اللهم ما أصبح بي من نعمه أو بأحد من خلقك فمنك وحدك لا شريك لك، فلك الحمد ولك الشكـر «الهى! هر نعمتى كه در اين صبح، شامل حال من يا يكى از مخلوقات شده، از طرف تو بوده است، تو شريكى ندارى، پس ستايش و شكر از آنِ تو است». وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ ( الزخرف :36) هر كس از ياد خدا غافل و روگردان شود ، اهريمني را مأمور او ميسازيم ، و چنين اهريمني همواره همدم وي ميگردد ( و گمراه و سرگشتهاش ميسازد ) .
|+| نوشته شده توسط محمد انور کهرازهی در جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 11:36 |
آن سوي تيراندازي هاي تولوز
آن سوی تیراندازی های تولوز سایت: www.tariqramadan.com طارق رمضان برگردان: محمد انور کهرازهی در میان پوشش رسانه ای مستمر و پر شور و مدیریت بحران سیاسی ، پاسخ ما نسبت به رویدادهای تولوز و مونتوبان می بایست در چشم انداز مناسبی مطرح شود. همانند هر موقعیت مربوط به کشمکش و خشونت ، اولین وظیفه ی ما همانا همدردی نسبت به قربانیان ، بزرگسالان و کودکان است. غم و نا امیدی به خانواده های فرانسوی دست داده است؛ چه آنهایی که یهودی هستند یا کاتولیک یا مسلمان و چه آنهایی که به هیچ آئینی اعتقاد ندارند.
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط محمد انور کهرازهی در جمعه هجدهم فروردین 1391 ساعت 11:36 |
مهمترین نکته در شکل گیری شخصیت کودک
کودک شما حتی از ۳ – ۴ سالگی دیگر یک شخصیت جداگانه است. چیزهای مورد علاقه و خاص خودش را دارد. روز به روز شخصیت او رشد می کند و کامل تر می شود. در این سن او کم کم می تواند بهتر از کلمات استفاده کند و احساسات خود را بهتر بیان می کند. به همین علت هم رفتارهای پیش بینی نشده و قشقرقهایش کمتر می شود.
البته هنوز هم خلق و خوی او از یک لحظه تا لحظه بعدی فرق می کند ولی او دیگر می تواند به شما بگوید که از چه چیزی دلخور و یا عصبانی شده است. از همین سن و سال است که شما می توانید شخصیت خاص او را متوجه شوید. و اگر فرزند دیگری هم داشته باشید می توانید تفاوتهای آنها را از هم تشخیص دهید. با این حال به یاد داشته باشید که شخصیت کودک ۳ تا ۵ ساله هنوز در حال رشد و تغییر است و شما می توانید به شکل گیری جنبه های مثبت در شخصیت فرزندتان در همین سن و سال کمک کنید. در این باره می توانید به توصیه های متخصصان توجه کنید: از ۳ تا ۵ سالگی شخصیت فرزند شما رو به تکامل است. مثلا کودکتان هنوز دارد یاد می گیرد که راحت تراحساسات و افکار خودش را در قالب کلمات به دیگران توضیح دهد. در همین سالهاست که فرزند شما یاد می گیرد که خودش را کنترل کند. و سعی می کند کمتر به شما و دیگران تکیه کند و سعی میکند مستقل باشد و روی پای خودش بایستد. او یاد می گیرد که چگونه خودش را در مواقع هیجان، ترس و عصبانیت آرام کند و کم کم بیشتربه اطراف توجه می کند و کمتر واکنشهای هیجانی نشان می دهد. البته هنوز هم کنترل خیلی زیادی بر رفتار خود ندارد، مثلا وقتی چیزی به نظرش خنده دار می آید، بلند و صدادار می خندد و وقتی چیزی او را ناراحت و عصبانی می کند، زیر گریه می زند. وقتی گرسنه می شود به تاخیر انداختن و صبر کردن وقت غذا به هر علتی به نظرش بی معنی است. او همین الان غذا می خواهد. کودکان ۳تا ۴ ساله از زدن، گاز گرفتن و هل دادن دیگران برای حل اختلافات خود با آنها کمک می گیرند. آنها هنوز نمی توانند تفاوت واکنش صحیح و غلط را بفهمند. این وظیفه والدین است که راه درست ابراز احساسات و حل مشکل را به کودک یاد بدهند. هر چه سن کودک بیشتر می شود بهتر می تواند ارتباط بین طغیان احساسات و عواقب منفی آن را بفهمد. بنابر این اگر والدین در برابر قشقرقهای کودک و گریه و زاریهایش تسلیم خواسته او شوند کودک یاد می گیرد که با این کار می تواند به خواسته اش برسد و اگر بر عکس در جواب قشقرق، والدین او را به گوشه اتاق برده و به اصطلاح روش اتاق خلوت را بکار ببرند، کودک یاد می گیرد که قشقرق بر پا کردن و گریه راه مناسبی برای رسیدن به اسباب بازی مورد علاقه اش نیست. علاوه بر این کودکان پیش دبستانی در این سن اعتماد به نفس خود را پیدا می کنند و تجربیات فراوانی درباره رفتار با دیگران کسب می کنند. کودک ۴ ساله کم کم می فهمد که دیگران هم احساسات دارند و با آنها همدردی می کند. به تدریج متوجه می شوید کودکان تا سن ۵ سالگی شروع به اهمیت دادن به پدر و مادر می کنند و متوجه می شوند که شما هم نیازها و احساسات مخصوص به خودتان را دارید. آنها سعی می کنند محبت خود را راحتتر ابراز کنند. در این سن دیگر بهتر می توانند خودشان را کنترل کنند و با کلمات عصبانیت و ناراحتی خود را ابراز می کنند. در ۳ – ۴ سالگی آنها برای خودشان یک زندگی خیالی می سازند. گاهی نیازمند و گاهی همراه و یاور شما هستند. برای اسباب بازیهایشان اسم می گذارند و با دوستان خیالی خود صحبت می کنند. آنها از دنیای خیالی برای یادگیری واکنشهای واقعی کمک می گیرند و ممکن است در این سن از غول و هیولایی که زیر تخت پنهان شده بترسند. اما وقتی بزرگتر می شوند کم کم می توانند تفاوت بین خیال و واقعیت را درک کنند. گاهی در این سن از بازیهای خشن و اسلحه و تفنگ بازی لذت می برند. اما این نشانه این نیست که در آینده حتما خشن بشوند. استقلال کودک در همین سالها شکل می گیرد و والدین با دادن حق انتخاب به او می توانند به شکل گیری اعتماد به نفس او کمک کنند. در همین زمانی که شخصیت کودک شما خود به خود می شکفد و رشد می کند کارهای زیادی برای کمک به رشد او می توانید بکنید و البته لازم است از بعضی کارها دوری کنید: ۱) کودک شما یگانه است: یادتان باشد بچه ها در شخصیت هایشان با هم متفاوتند و حتی دو قلوها و خواهر و برادرها را نباید با هم مقایسه کنید. شخصیت سالم در کودک زمانی شکل می گیرد که والدین به توانایی ها و نیازهای خاص او توجه کنند و پاسخ دهند. ۲) به کودک اجازه بازی دهید: بازی تاثیر شگرفی بر تکامل کودک دارد. بنابر این به کودک زمان بدهید تا برای شکل گیری شخصیت شکفته اش بازی کند. بازی نه تنها به تکامل جسم و روان و هیجانات کودک کمک می کند، بلکه به آنها یاد می دهد چگونه در گروه کار کنند و اختلافات خود را با همبازیها حل کنند. علاوه بر این تصورات آنها را کامل کرده و به آنها امکان می دهد تا نقشهای مختلف در دنیای آینده را از همین سن کم امتحان کنند. بچه ها در بازی تصمیم گیری را یاد می گیرند تا بتوانند روی پای خودشان بایستند، کشف کنند و خلق کنند و دیگران را هدایت کنند. ۳) برچسب نزنید: به شخصیت کودکتان اجازه دهید آنگونه که هست رشد کند و دیدگاه های شما یا دیگران روی آن تاثیر بدی نگذارد. مثلا با گفتن اینکه او ترسو، خجالتی، لجباز، ریاست طلب و یا احساساتی است، و دادن القابی از این دست او را به سمت چنین شخصیتهایی سوق ندهید. ۴) الگو باشید: متاسفانه یا خوشبختانه والدین بیشترین تاثیر را بر روی فرزندانشان دارند. کودک اغلب اوقات شما و رفتارتان را می بیند و سعی می کند از شما تقلید کند. او بیشتر از اینکه حرف شما را بشنود، اعمال شما را تکرار می کند، بنابر این سعی کنید از نظر ادب، صبر و مشارکت با دیگران الگوی خوبی برای او باشید تا فرزندی صبور، با ادب و همراه تربیت کنید. ۵) طبیعت او را درک کنید و پرورش دهید: طبیعت فرزندتان را درک کنید و سعی کنید با پرورش آن در رشد و شکوفایی یک شخصیت خلاق با او همراهی کنید. او را وادار نکنید که به خاطر شما به آنچه علاقه دارد پشت پا بزند. اگر فرزند شما عاشق فوتبال است امکان بازی را برای او فراهم کنید و او را مجبور نکنید به کلاس نقاشی برود تنها به این علت که شما نقاشی را دوست دارید. ۶) به کودک اجازه دهید خودش باشد و نه آنچه شما می خواهید: ممکن است شما شخصیتی بسیار برون گرا و دقیق داشته باشید و یا آرام و خجالتی باشید. ممکن است بخواهید فرزندتان مانند خود شما باشد و یا اینکه دلتان بخواهد او از شما بهتر باشد. اما مهم این است که فرزند شما چه می خواهد! اگر دوست ندارد با بچه های دیگر حرف بزند و بازی کند، او را وادار به دوستی با کودکان دیگر نکنید. اجازه دهید او به روش خودش با بچه های دیگر دوست شود و ارتباط برقرار کند. ۷) برایش زیاد کتاب بخوانید: خواندن کتاب و تعریف کردن داستان به کودک شما کمک می کند تا با شخصیتهای مختلف در داستان آشنا شود و از آن شخصیتهایی که به نظرش جذاب و دوست داشتنی است الگو برداری کند. بنابر این سعی کنید برای او زیاد کتاب بخوانید و بخصوص داستانهایی را انتخاب کنید که صفات خوب انسانی مانند صداقت، کمک به دیگران و صبوری در آنها بارز باشند. ۸) امکان تجربه را فراهم کنید: اگر کودکتان را در خانه به تنهایی نگه دارید و اجازه ندهید با دیگر کودکان و حتی بزرگسالان آشنا شود امکان تجربه را از او گرفته اید و به همین علت کودک شما نه می تواند از دیگران بیاموزد و نه در آینده خواهد توانست اختلافاتش را با دیگران حل کند بنابر این کودکی خودخواه، ترسو، منزوی بار خواهد آمد. با بردن کودک به میان جمع های مختلف به او امکان گسترش تجربه و یادگیری را بدهید تا در آینده فرزندی اجتماعی، شجاع و فداکار داشته باشید. ۹) کمتر نه و نکن بگویید: اگر شما مدام به کودکتان نکن نکن بگویید و درخواستهای او را با نه و نمی شود و خطر دارد و کثیف می شود، جواب دهید، پس از مدتی نه تنها کنجکاوی، خلاقیت و شجاعت را در کودک تان سرکوب کرده اید بلکه او دیگر اشتیاقی برای کشف دنیای اطراف و ابداع چیزهای تازه نخواهد داشت و تنها سعی می کند در محدوده ای که شما با خط قرمز مشخص کرده اید، حرکت کند و شما را راضی نگه دارد. سعی کنید محیطی امن برای کودک فراهم کنید و در آن محدوده به کودک اجازه دهید که آزادانه فعالیت کند. اگر یک گوشه برای کثیف کاری و ریختن رنگ داشته باشد، او هم ممکن است به نقاشی علاقه بیشتری پیدا کند. اگر به او اجازه دهید آب داشته باشد شناگر خوبی خواهد شد! ۱۰) انعطاف پذیری را به کودک بیاموزید: یادتان باشد نه تنها شخصیت فرزند شما یگانه است بلکه روشی که شما برای رشد و تکامل شخصیت او به کار می برید هم منحصربه فرد است. شما با روشهای مخصوص خود می توانید حس کنجکاوی و علاقه کودکتان به دانستن را تقویت کنید. هیچ کس نمی تواند مانند شما با فرزندتان حرف بزند و بازی کند، کتاب بخواند و به گردش برود. شما می توانید به کودک ترسوی خود کمک کنید تا شبی در تاریکی جنگل در کنار شما در یک چادر بخوابد. شما می توانید به کودک پر جنب و جوشتان یاد بدهید که نیم ساعت بدون وول خوردن با شما بنشیند و بازی فکری بکند. یادتان باشد اگر چه همه افراد شخصیتی منحصر به فرد دارند اما می توانند با چیزهایی بر خلاف خواست خود کنار بیایند و به عبارتی انعطاف پذیری داشته باشند. به جای اینکه سعی کنید شخصیت کودکتان را تغییر دهید و او را آنچه می پسندید بار بیاورید، سعی کنید به او انعطاف پذیری را یاد بدهید تا بتواند بدون حضور شما در شرایط مختلف با دیگران و خودش کنار بیاید و گلیم خودش را به تنهایی از آب بیرون بکشد. این امر هم با هدایت کودک در مسیر تجربیات فراهم می شود. وقتی کودک شما در مهد کودک با دوستش دعوا می کند، به این قضیه به چشم یک مشکل نگاه نکنید بلکه این یک تجربه جدید برای اوست که ممکن است به علت هر اختلافی در آینده بسیار برای او پیش بیاید بنابر این از همین سن سعی کنید به او مهارتهای حل مساله را یاد بدهید. تا در دنیای پر از چالش و اختلاف آینده اش بتواند با انعطاف به نتیجه خوبی برسد. در شکل گیری شخصیت کودکتان مهمترین نکته این است که به او کمک کنید تا در محیطی پر از محبت و عشق رشد کند. از او حمایت کنید وبر روی جنبه هایی از شخصیتش که تحت تاثیر شماست بیشتر تمرکز کنید. دکتر مهشید چایچی منبع: ایران ویج |+| نوشته شده توسط محمد انور کهرازهی در پنجشنبه دهم فروردین 1391 ساعت 9:14 |
تصاویر زیبا
اینم بقیه عکسای ایمیلی یکی از دوستان
مرز بین بلژیک و هلند در یکی از کافه ها
اینجور مهاجرت سالی دو بار در مکزیکو انجام میشه
نزدیک به ۱۰٫۰۰۰ ازاین ماهی ها در بهار از شبه جزیره یوکوتن به فلوریدا شنا میکنند و در پاییز بر میگردند.
Twice a year in Mexico this type of migration happens. Around 10,000 of these fish swim from Yucatan to Florida in the spring and then they come back in the fall
![]() در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی رو میشه در سجیه دید، این شمالیترین شهر دانمارکیهاست ..... جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمیشوند و بنابرین این راستا بوجود میاد
In a tourism filled city of Skagen you can see this incredible natural sight. This city is the most northern point of Danish people…..where the Baltic sea “meets” the North sea. Two different seas can not be combined together thus creating this line
![]() در استان شاندون چین این پل از بین شهر تزیااوچجوی میگذره. درازیی این پل ۳۶ کیلومتره و هشت راستای رانندکی داره و درازترن پل در دنیاست
In a Chinese province of Shandun….lies a bridge through Tziaochjoy. Bridge is more then 36 km long and has 8 driving lanes…..and is the longest sea bridge in the world
![]() شب و روز، مجسمه کیوناس، در لیتوا.
تونل بیگانه در یوسمتی پارک کالیفرنیا
این مجسمه بوسیله برونو کتلانو در پاریس درست شده
This statue, created by Bruno Catalano is located in France درازترین راهبندون ترافیک در چین شکل گرفته که ۲۶۰ کیلومتر بوده
The longest traffic jam in the world was created in China. Length=260 kilometers مغاره نرم افزار بازی با کامپیوتر در پاریس که کفش کاملا تخت هست
Paris store of computer games. In reality….the floor is completely flat ![]() این ارتیست باسم مارکوس لوین کارهاشو با میخ و چکش روی یک تکه تخته میسازه، آخرین سری کارهاش در لندن به نمایش گذاشته شد که مارکوس بیشتر از ۵۰،۰۰۰ میخ در انها بکار برد.
Artist Marcus Levine creates him works of art with a hammer, white board and nails. Last series of his work shown in London….Marcus used more then 50, 000 nails.
پل وپرو در سئول، کره جنوبی
مرز بین کم پول و پولدار، فاولز، برزیل
Favels, Brazil. Border between the rich and the poor
بهشت گم شده در اقیانوس هند. جزیره لاامو
بالاکن مرتبه ۱۰۳ در شیکاگو
از بیرون اینجوریه
موج غروب خورشید از داخل موج
View of sunset from the inside of the wave.
این شکل یگانه زمین، زمین شاسی "دانکسیا" نام داره. در چدین بخش چین بچشم میاد. این نمونه نشانداده شده در بخش "زهانگی" هست، که در استان "گانسو" میباشد. رنگها از انباشته شدن ملیون ها سال شن سرخ و رنگهای دیگراست.
This unique geological sight is known as Danxia landform. You can see it in few locations in China. This example is located in Zhangye, province of Gansu. Color is the result of built up of million years of red sands and other sand colors. ![]() این جزیره بدست انسان ساخته شده که در میان اقیانوس هند است و نامش "مالداویز" هست که فرودگاه هم دارد.
این کارمند که در فار یا شید برج و یا فانوس دریایی "میر" در فرانسه کار میکند بایستی مرد مردها درزندگی باشد، چون هر کسی در این هوای دیوانه وار در این مکان برای سیگار کشیدن بیرون نمیاد.
The person who works there in the Mare light house in France must be the most manliest men alive! Not just anyone will come out for a smoke in such crazy weather and in such a crazy place!
![]() بازگونه ای از توفان در سال ۲۰۱۰ در ایالت مونتانا، آمریکا
Photo of storm in Montana, USA, 2010
آسمان خراش "برج کمان ماه" در دوبی
Skyscraper “Crescent Moon Tower” in Dubai
مه سنگین در سیدنی که تمام شهر رو فرو داده
Heavy fog in Sydney that has swallowed the whole city
دریاچه بالای دریاچه، پل ماگدیبرگ در آلمان
Lake above a lake. Magdeburg water bridge.
بامداد شکوه مندانه - دیدن ابرها از بالای کناره های کارپنتاریا، بخش شمالی استرالیا
Morning Glory – view of the clouds, seen above the coast of Karpentaria, northern part of Australia
فرودگاه جیبلارتارا، شگفت انگیزترین در دنیا
Aero port Gibraltara, one the most unusual in the world
|+| نوشته شده توسط محمد انور کهرازهی در پنجشنبه دهم فروردین 1391 ساعت 8:55 |
چند تصویر زیبا
سلام چند تصویر زیبا رو ببینید که توسط یکی از دوستانم به ایمیلم فرستاده شده...
|+| نوشته شده توسط محمد انور کهرازهی در چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعت 20:59 |
آدما
انسان هاي بزرگ در باره عقاید سخن مي گويند؛ انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند؛ انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند؛
|+| نوشته شده توسط محمد انور کهرازهی در پنجشنبه سوم فروردین 1391 ساعت 8:46 |
حقیقت
ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد، تا اینکه دروغی آرامم کند. |+| نوشته شده توسط محمد انور کهرازهی در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 8:37 |
افسوس
|+| نوشته شده توسط محمد انور کهرازهی در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 8:36 |
احتیاط در نقل گفته های پیامبر صلی الله علیه و سلم
احتیاط در نقل گفته های پیامبر صلی الله علیه و سلم
مسلمان ، هیچ یک از احادیث منقول از پیامبر صلی الله علیه و سلم را ، جز در صورت احراز صحت آن ، روایت نمی کند و اگر حدیثی ضعیف باشد ، مردم را از ضعف آن آگاه می کند و به احادیث جعلی که کذابان از اقوال ایشان روایت کرده اند ، استناد نمی کند ، مبادا که در شمار آنها در آید: " من حدث عنی حدیثا یری أنه کذب ، فهو احد الکذابین ( رواه مسلم) یعنی: هر کس آگاهانه حدیثی جعلی را از من نقل کند ، خود نیز از کذابان و دروغ گویان به حساب می آید." مسلمان باید فرموده های رسول خدا صلی الله علیه و سلم را با مراعات دقت و وسواس و بدون تغییر ، گزارش کند تا از این دعای پیامبر صلی الله علیه و سلم بهره مند گردد: " نضرالله امرا سمع منا حدیثا فبلغه ، فرب مبلغاحفظ من سامع." : خدای متعال شاداب گرداند کسی که سخنی را از ما بشنود و آن را ترویج کند ، چه بسا آن که سخنی به او می رسد در فهم و مراعات آن از شنونده ی اولیه ، جدی تر باشد. |+| نوشته شده توسط محمد انور کهرازهی در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 8:20 |
استقامت یک شیرزن
استقامت یک شیر زن نمونه پایداری درراه دین خدا،زنی مومنه است که آرایشگر دختر فرعون است.او به خداوندایمان آورده ورسالت موسی(ع) راتصدیق نموده،آنهم درزمانی که فرعون ندا سر میداد:من پروردگار شما هستم!!! وقتی ایمان در قلب آدم رسوخ کرد،ناگزیر اثرآن دراعضا وجوارح ظاهر میشود یک روز آن زن مشغول شانه کردن سر دختر فرعون بود،شانه از دستش افتاد وبا ذکر بسم الله آن را اززمین برداشت. دخترفرعون پرسید:منظورت پدرم است؟ آن زن جواب داد:خیر،بلکه الله،پروردگار من وشما وپروردگار پدرتان است!! دختر گفت:پدرم راازاین مسئله آگاه میکنم.واو با پایداری گفت:فقط الله پروردگار من وشما وپدرتان است. سبحان الله! زن ساده ای که درخانه فرعون کار میکند،همچون کوه در عقاید دینی خود ثابت قدم است!!! فرعون برای اینکه آن زن را از عقیده اش بازگرداند شروع کرد به پرس وجو وگفت:آیا بچه داری؟ گفت: بله،چهار بچه دارم ویکی از آنها شیر خواراست.فرعون دستورداد فرزندان اورا حاضر کنند. فرعون پرسید:آیا غیرازمن پروردگاری داری؟ زن جواب داد: پروردگارمن وشما فقط الله است. فرعون گفت:آتشی برپاکنید،پسراول را ازمادرش گرفت وسوال را دوباره تکرار کرد،وزن همان جواب راداد! فرعون با قساوت تمام پسرک را به داخل آتش انداخت!صدای ناله پسر وسوختن اودرآتس بگوش میرسید. وبهمین ترتیب دو فرزند دیگرراهم درآتش انداخت و زن همچنان برعقیده اش ثابت بود! وقتی نوبت به بچه شیرخواررسید ،قلب مادر که لحظاتی پیش سه پاره جگرخودرا ازدست داده بود،بشدت شروع به تپیدن کرد وفریاد زد: نه!پیامبر اکرم(ص)فرمود:این بچه همچون عیسی(ع) در گهواره به سخن آمد و به مادرش گفت:ای مادر!پایداروثابت قدم باش که تو بر حقی!!! فرعونیان بچه را برداشته و به آتش انداختن ودوباره از زن پرسید: آیاغیرازمن پروردگاری داری؟ او باردیگر همان جواب را داد. این بار فرعون دستورداد تااورا درآتش انداختند،اما حکایت آن زن به آنجا ختم نشد، پیامبراکرم(ص)درحدیثی فرموده:هنگامی که همراه جبرئیل(ع)درسفرمعراج به آسمانها رفتم،به او گفتم: ای جبرئیل !این رایحه پاک ومعطر که آسمانهارا پر کرده چیست؟ جبرئیل(ع)گفت:آن رایحه عطر وجود آن زن و فرزندان اوست! آری!پس از هزاران سال رایحه روح آن زن وفرزندانش آسمانها را در بر گرفته است.
|+| نوشته شده توسط محمد انور کهرازهی در سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 11:34 |
|